تبلیغات
سودای معرفت - منم رفتنیم . . . .!(داستان کوتاه)
سودای معرفت
نه چپ نه راست ولایت / ایمان قلم شجاعت
گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من
درباره وبلاگ


عشق یعنی یک خمیـنی سادگی
عشق یعنی بــاعــلی دلــــدادگی
عشق یعنی لا فــــتی الا عـــــلی
عشق یعنی رهــبرم سید عــــلی

مدیر وبلاگ : محمد جواد فلانی


اومد پیشم حالش خیلی عجیب بود فهمیدم با بقیه فرق میکنه
گفت :حاج آقا یه سوال دارم که خیلی جوابش برام مهمه
گفتم :چشم اگه جوابشو بدونم خوشحال میشم بتونم کمکتون کنم
گفت: من رفتنی ام!
گفتم: یعنی چی؟
گفت: دارم میمیرم
گفتم: دکتر دیگه ای رفتی، خارج از کشور؟
گفت: نه همه اتفاق نظر دارن، گفتن خارج هم کاری نمیشه کرد.
گفتم: خدا کریمه، انشاله که بهت سلامتی میده
با تعجب نگاه کرد و گفت: اگه من بمیرم یعنی خدا کریم نیست؟
فهمیدم آدم فهمیده ایه و نمیشه گل مالید سرش
گفتم: راست میگی، حالا سوالت چیه؟
گفت: من از وقتی فهمیدم دارم میمیرم خیلی ناراحت شدم از خونه بیرون نمیومدم
کارم شده بود تو اتاق موندن و غصه خوردن
تا اینکه یه روز به خودم گفتم تا کی منتظر مرگ باشم
خلاصه یه روز صبح از خونه زدم بیرون مثل همه شروع به کار کردم
اما با مردم فرق داشتم، چون من قرار بود برم و انگار این حال منو کسی نداشت
خیلی مهربون شدم، دیگه رفتارای غلط مردم خیلی اذیتم نمیکرد
با خودم میگفتم بذار دلشون خوش باشه که سر من کلاه گذاشتن
آخه من رفتنی ام و اونا انگار موندنی
سرتونو درد نیارم من کار میکردم اما حرص نداشتم
بین مردم بودم اما بهشون ظلم نمیکردم و دوستشون داشتم
ماشین عروس که میدیم از ته دل شاد میشدم و دعا میکردم
گدا که میدیدم از ته دل غصه میخوردم و بدون اینکه حساب کتاب کنم کمک میکردم
مثل پیر مردا برای همه جوونا آرزوی خوشبختی میکردم
الغرض اینکه این ماجرا منو آدم خوبی کرد و مهربون شدم
حالا سوالم اینه که من به خاطر مرگ خوب شدم و آیا خدا این خوب شدن منو قبول میکنه؟
گفتم: بله، اونجور که میدونم و به نظرم میرسه آدما تا دم رفتن خوب شدنشون واسه خدا عزیزه
آرام آرام خدا حافظی کرد و تشکر، وقتی داشت میرفت گفتم: راستی نگفتی چقدر وقت داری؟
گفت: معلوم نیست بین یک روز تا چند هزار روز!!!
یه چرتکه انداختم دیدم منم تقریبا همین قدرا وقت دارم. با تعجب گفتم: مگه بیماریت چیه؟
گفت: بیمار نیستم!
گفتم: پس چی؟
گفت: فهمیدم مردنیم، رفتم دکتر گفتم: میتونید کاری کنید که نمیرم گفتن:
نه گفتم: خارج چی؟ و باز گفتند : نه! خلاصه حاجی
مارفتنی هستیم وقتش فرقی داره مگه؟ 
باز خندید و رفت و دل منو با خودش برد
بدان و آگاه باش که تو شایسته
آنی و از نیک ترین مهربانان هستی پس تو هم آن را برای نیک ترین مهربانانت
بفرست و زنجیره مهربانی را ادامه بده
برای آنان که یادشون رفته من رفتنی ام ...

حرص می زنند و دیگران را می آزارند ... دوستان من هم رفتنی ام مرا ببخشید از صمیم قلب...







نوع مطلب :
برچسب ها : من رفتنی ام، داستان کوتاه، رسم خوبی،
لینک های مرتبط :
سه شنبه 6 تیر 1396 07:50 ب.ظ
You can definitely see your enthusiasm in the work you write.
The world hopes for even more passionate writers
such as you who are not afraid to mention how they believe.

Always go after your heart.
سه شنبه 2 خرداد 1396 08:55 ب.ظ
Hello there, I found your web site by the use of Google while searching for
a related subject, your site got here up, it seems good. I've bookmarked it
in my google bookmarks.
Hi there, just was aware of your blog thru Google, and found that it is truly
informative. I'm gonna be careful for brussels.
I will appreciate in case you proceed this in future.
A lot of other folks shall be benefited out of your writing.
Cheers!
سه شنبه 22 فروردین 1396 07:18 ب.ظ
Tremendous issues here. I'm very satisfied to peer your article.
Thank you so much and I'm taking a look forward to touch
you. Will you kindly drop me a e-mail?
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر




آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
امکانات جانبی

وبلاگ شخصی محمد جواد




پایگاه اینترنتی مقتدر مظلوم


دایرکتوری افسران ارزشی

هیئت فرهنگی مذهبی شباب الحسن


جلسه محبان آل احمد



پاتوق عمارها

کمپین وبلاگ نویسی امام علی النقی (ع)

ایران هتل آنلاین